"دكتر عبدالكريم سروش" كه قرار بود در همايش دين و مدرنيته با عنوان "دين در دوران مدرن به كجا ميرود" سخن بگويد, به دليل مشكلاتي كه همواره در سال هاي اخير براي برگزاري سخنرانيهاي "دكتر سروش" وجود دارد در آخرين لحظات اعلام شد كه ايشان در اين همايش يك روزه همانند پيش اجازه سخنراني نخواهد داشت و ايشان نيز با درنظرگرفتن مصلحت جمع در اين مراسم حضور پيدا نكرد.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا,متن سخنراني و پيام "دكتر عبدالكريم سروش را پسرش، "حسين سروش دباغ" قرائت كرد كه اين پيام و متن كامل اين سخنراني را ميخوانيد:
بس ستاره آتش از آهن جهيد
وين دل سوزيده پذ رفت و چشيد
ليك در ظلمت يكي دزدي نهان
مينهد انگشت بر استارگان
ميكشد استارگان را يك به يك
تا كه نفروزد چراغي بر فلك
دين در دوران مدرن به كجا ميرود؟
سنت و مدرنيته در مغالطه بزرگ دوراناند - نه سنت هويتي است واحد و نه مدرنيته . نه دين گوهر ثابتي دارد نه تاريخ . هر كدام از اينها را كه واجد ذات و ماهيتي بدانيم دچار مغالطهاي شدهايم كه جز خاك افشاندن در چشم داوري , ثمري و اثري ندارد .
سوال از اينكه مدرنيته با دين چه ميكند, سوالي است به غايت ابهام آلود و اغتشاش آفرين و عين افتادن در مغالطه ياد شده . ابتدا بايد به شيوه فيلسوفان تحليلي سوال را بكاويم تا راه براي يافتن پاسخ هموار شود. مدرنيته نه روح دارد و نه ذات . مدرنيته چيزي نيست جز علم مدرن ،فلسفههاي مدرن, هنر مدرن , سياست مدرن ، اقتصاد مدرن ، معماري مدرن و امثال آنها و وقتي ميپرسيم مدرنيته با دين چه ميكند , در حقيقت دهها سوال را بر هم ريختهايم و طالب پاسخ واحد شدهايم كه امري دست نيافتني است. بايد بپرسيم علم جديد با دين چه ميكند؟ فلسفههاي جديد با دين چه ميكنند؟ سياست جديد با دين چه ميكند و حق علي هذا . و حكم هر كدام را جداگانه به دست آوريم . در ميان آوردن قصه " عقلانيت جديد " هم دردي را دوا نمي كند، چون بالاخره عقلانيت جديد همان است كه در علم و فلسفه و اخلاق و هنر جديد پديدار شده است و لذا دوباره به همان جاي اول برمي گرديم .
همين نزاع علم و دين كه به بي اعتباري و كم تواني مسيحيت و كليسا انجاميد سببساز سكولاريسم هم شد . يعني براي كليسا و نهاد دين قدرتي و پشتوانهاي باقي نماند تا در صحنه قدرت و سياست , بازيگر بماند .
سياست عرصه زورآزمايي قدرتمندان است و همين كه يكي از بازيگران از توان و نفس افتاد, خود به خود از آوردگاه قدرت بيرون خواهد رفت و جاي خود را به ديگري خواهد داد.
سكولاريسم نه به فرمان و توصيه كسي ميآيد و به فرمان و توصيه كس ديگري مي رود, نتيجه قهري توانايي و ناتواني بازيگران عرصه قدرت است و اين سرنوشتي بود كه براي مسيحيت به ناچار رقم زده شد .
از ياد نبريم اتفاق مهم ديگري در مسيحيت را , يعني دو پاره شدن آن را به پروتستانيزم و كاتوليزم در آغاز دوران جديد , كه آن هم در تضعيف ولايت كليسا نقش عظيمي داشت. مسلمانان , در آغاز تاريخ خود , اين دو پاره شدن را تجربه كردند و از آن پس كما بيش به دو شاخه تسنن و تشيع ثابت ماندند و ضعف و قوتي را موجب نشدند .
فلسفه هاي مدرن نيز در چالش با دين , دست كمي از علم نداشتند . با اين تفاوت كه تاثيرات علم ملموستر بود و تاثيرات فلسفه نامحسوس.
فضاي استبدادي ممالك اسلامي , هيچگاه به مواجهه طبيعي و آزاد اين رقيبان , مجال و رخصت نداد و ضعف و قوت اسلام در اين آوردگاه هم , نهفته و نامعلوم ماند .
دين هم مصداق واحدي ندارد , غرضمان اسلام است يا مسيحيت يا بوديزم يا اديان ديگر ؟
پس سوال مشخص فيالمثل اين است كه علم مدرن با دين اسلام ( يا مسحيت ) چه ميكند ؟
وقتي به اين جا ميرسيم , افق سوال و البته افق پاسخ روشن ميشود . به تجربه تاريخي بنگريم تا ببينيم علم جديد , فيالمثل با مسيحيت چه كرده است . پاسخ پيداست , علم جديد به بياعتباري يا كم اعتباري مسيحيت انجاميد. نزاع كليسا و علم جديد در قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي , نزاعي بس سرنوشتساز بود و سبب شد تا مسيحيت فروتن شود و پاي در گليم خود كشد و حد خود را بشناسد و مدعيات انسانشناسي, جهانشناسي و خداشناسي خود را سامان موجهتري بدهد و همزيستي با علم را آغاز كند و در يك كلام " دينتر " شود يعني به كاركرد اصلي دين كه همانا تنظيم رابطه دروني مخلوق و خالق است نزديكتر شود. اينكه علم جديد با اسلام چه خواهد كرد, سوالي است تاريخي و پاسخي حدسي و فرضي دارد, مسلمانان هنوز اين مواجهه را نيازمودهاند و از اينكه در معركه آن نزاع نيفتاده اند نبايد ذوق زده باشند .
از اندوه ديگران, لاحول گويند شادي كنان .
و همين موجب توهم استغنايي شد كه دامن مسلمانان را هنوز كه هنوز است رها نكرده است . هنوز هم پارهاي از ناآزمودگان و سنتگرايان ميپندارند فلسفه اسلامي , اشرف و اصح فلسفههاي موجود است و فيلسوفان مدرن , مغالطه گران گمراهي بيش نيستند كه "چون نديدند حققت , ره افسانه زدند" .
سياست جديد كه از دروازه مشروطيت به مدينه اسلام ايراني درآمد نه سبوق به دوره علم جديد بود نه فلسفه جديد, و لذا ديني كه قوت و ضعفش را در آن دو آوردگاه امتحان نكرده بود و حد خود را نشناخته بود, به مصاف سياست رفت و نتيجهاش جز ناكامي و نامرادي و نقص و ناتمامي چه ميتوانست باشد؟ نتيجهاش نه سكولاريزم و سكولار بود و نه تئوكراسي تئوكرات, و هر چه پس از آن زاده شد , كودك ناقص الخلقه و ناتمامي بود كه عبرت خلايق شد.
باري بر صاحب قلم كمابيش- در حد طاقت بشري - آشكار است كه تجربه اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسيحيت و يهوديت يعني برخلاف پند او و كوشش سنتگرايان كه رجعتي خام و ناممكن را خواستارند و البته آن را در جامهاي از الفاظ پرطمطراق و سر حلقه آنان كه روزگاري از دفتر فرح پهلوي با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسي در آسمان حكمت خالده ميگشت اينك پرمدعاتر از هميشه به مدد مداحان و شاگردان ديرين خود به ميدان آوازه جويي پا نهاده است, آري برخلاف پندار اين سنتگرايان و ساكنان حجرههاي تحجر ميان معرفت و هويت را ساماني خردپند ندهد، گرفتار سنتپرستان و هويت گرايان بي معرفت و بي حقيقتي خواهد شد كه با بنيادگرايي كور , دمار از روزگار حقيقت برخواهد آورد .
تجربه تاريخي مسيحيت چنين ميگويد كه علم و فلسفه و هنر و تكنولوژي و سياست جديد , ابتدا دين را به گرداب ناتواني و نارسايي خواهند افكند و پشتوانه ايماني و تجربي را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نيك و بدش را در برابرش خواهند گشود , و پس از آن است كه مرحله دوم يعني مرحله تفسيرهاي تازه فرا ميرسد و دردمندان در پرتو دستاوردهاي جديد بشري به بازفهمي مولديت ديني دست همت خواهند گشود و راهي را كه دين همواره ميپيموده , يعني مدد گرفتن آن از فرضيات غير ديني , دنبال خواهند كرد و با اجتهادات جديد باب تطبيق و تطابق را باز خواهند كرد . پس از آن اين است كه وارد مرحله سوم مي شويم و آن خواستاري رجعت به خلوص پيشين و دست شستن از چالشهاي فكري و غنودن در بستر مولديت سنتي و دم زدن از هويت مظلوم و منقرض پيشين , مرثيه سرودن براي مآثر و مفاخر گذشته , و ذم كردن پيشه ها و انديشههاي مدرن اين حركت رجعي دو صورت فعال و منفعل دارد. سنتگرايي صورت انفعالي آن و بنياد گرايي كه بهتر است آن را رد هويتگرايي بيمعرفت بخوانيم .
صورت فعال و مهاجم آن است. ظهور بدعتها و ابداعها را بايد مرحله چهارم مواجهه دين و مدرنيته بدانيم .
فرقه هاي جديد ديني كه مسيحيت آن را آزموده است و در اسلام و تشيع هم در دوران اخير سابقه دارد , بي نسبت با ورود و ظهور تجدد در عرصه ديانت نيست و همواره خوف آن بوده است كه پارهاي از آن بدعتها , اجتهاد و پارهاي از اجتهادات بدعت خوانده شوند و خشك و تر به يك آتش بسوزند .
گمان ندارم كه هيچ يك از ناظران خردمند, مشابهت تجربه مسيحيت را با اسلام به عين عيان مشاهده نكرده باشند و دست كم در حوزههاي ياد شده بر صحت آن گواهي ندهند .
آنچه امروز تحت عنوان بازانديشي سنت يا فعال كردن سنت از آن ياد ميشود , اولا معناي محصلي ندارد و ثانيا روش روشني ارائه نميدهد. چه معنا دارد كه به بازانديشي علم و طبيعيات قديم كه جزئي از اجزاء سنت است رو آوريم و به فعال كردن آن دست بگشائيم، آنهم با كدام روش ؟
همينطور است فعال كردن فلسفه قديم كه پيدا نيست چه معنا و مبنا و روش و فايدهاي دارد؟ اينها همه الفاظ تهي و عبارات نينديشيدهاي است كه امروزه كرارا و تقليدا در ميان ما جاري است و جز پرده كشيدن بر پرسشهاي روشن , حاصلي و كاركردي ندارد .
اگر غرض فعال كردن سنت ديني است , بايد اين را به تصريح به زبان آوريم و آنگاه معين كنيم غرض از دين , هويت ديني است يا معرفت ديني , فعال كردن هويت بي معرفت , جز بنياد نهادن بنيادگرايي خشن , عاقبتي و نتيجهاي ندارد . و فعال كردن معرفت ديني هم جز در پرتو انديشههاي مدرن راهي و روشي ندارد .
در مصاف اين باز فهمي و بازتفسيري است كه دين, قوت دروني خود را چنانكه هست نشان خواهد داد, و ماندني بودن و نبودنش آشكار خواهد شد و آنگاه است كه يا به انزواي دينداري معيشت انديشانه خواهد رفت و به عادتي از عادات زندگي بدل خواهد شد و يا الهام بخش معرفت انديشان و تجربت انديشان خواهد گشت و ذهن و روان آنان را سيراب خواهد كرد. گرچه همين تجربه ايماني را هم معرفت انديشي آرام نخواهد گذاشت , و "سبب داني" به قول "مولانا" دست در خون حيرت خواهد برد و راه قرب را كم راهرو خواهد كرد .
آنها كه خواستار بازگشت و احيا تمدن اسلامياند, فراموش نكنند كه روح ديرخفته اسلام را تنها در آوردگاه هاي معرفتي ميتوان بيدار كرد و دل بستن به جسمي فربه و روحي رنجور , يادآور حكايت سليماني است مرده و تكيه زده بر عصيايي موريانه خورده.
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
كه خفتهاي تو در آغوش بخت خواب زده |